رستم در فرهنگ آلمانی های آریایی
بازدیدها: 0
در نوشتههای پیشین به ریشه مشترک داستان رستم و پسر پهلوان او سهراب در اسطورههای آریایی در ایران، روسیه و ایرلند پرداختیم.
حالا میخواهیم به شباهت داستان هیلدبراند و هادوبراند که یک داستان اسطورهای پهلوانی ژرمنی است و شباهت آن با داستان رستم و سهراب اشاره کنیم.
این طبیعی است که ما بازتاب داستان رستم و سهراب را در اروپا ببینیم زیرا مردم ایران و اروپا از یک نژاد واحد یعنی نژاد آریایی منشاء میگیرند.
داستانهای رستم یک اسطوره کهن آریایی است و ایرلند در اصل نام انگلیسی قلمرو آریایی در بریتانیا است و ایران و ایرلند هم معنی هستند.
آلمانیها هم مردمی آریایی نژاد و با منشاء یکسان نژادی، فرهنگی، دینی با ایران دارند.
طبیعی است ما بازتاب داستان رستم را در ادبیات ژرمنی ببینیم زیرا ژرمنها از تبار تورانیان باستان هستند و مادر سهراب یعنی همسر رستم شاهدخت تورانی بود.
پس اصل داستان رستم و سهراب یک داستان ایرانی تورانی ( آلمانی/ژرمن ) است .
هیلدبراند و هادوبراند: روایتی ژرمنی از اسطوره کهن آریایی
در دل جنگلهای تاریک اروپای شمالی، جایی که مه بر نیزاریها مینشیند و آواز جنگجویان با باد درمیآمیزد، داستانی کهن روایت میشود که قرنها پیش از آنکه مسیحیت به سرزمینهای ژرمنی راه یابد، در میان مردمان آریاییتبار ژرمن دهانبهدهان میگشت. این داستان، سرگذشت پدری است که پس از سی سال دوری از خانه، به وطن بازمیگردد و در میدان نبرد با پسر خود روبرو میشود، پسرک بیخبری که پدر را هرگز ندیده و او را بیگانهای مهاجم میپندارد. داستان هیلدبراند و هادوبراند، کهنترین بازمانده شعر پهلوانی ژرمنی است که در حافظه جمعی مردمان آلمانیزبان و اسکاندیناوی نقش بسته است.
اصل داستان هیلدبراند و هادوبراند
روایت ژرمنی اینگونه آغاز میشود که هیلدبراند، جنگجوی کهنسال و وفادار به تئودریک بزرگ، پادشاه استروگوتها، ناچار میشود به همراه ارباب خود از سرزمین مادری بگریزد و به دربار آتیلا، پادشاه هونها، پناه ببرد. او همسر و پسر خردسالش هادوبراند را در زادگاه خود رها میکند. سی سال میگذرد. هیلدبراند، پیر و خسته از سالها آوارگی، به سرزمین خود بازمیگردد تا شاید بار دیگر خانوادهاش را ببیند. اما سرنوشت برای او چیز دیگری رقم زده است.
در میدان نبرد، دو لشکر در برابر هم صفآرایی میکنند. هیلدبراند در برابر جوانی قرار میگیرد که پیش از آغاز نبرد، نام و تبار خود را میپرسد. جوان پاسخ میدهد که نامش هادوبراند است و پدرش هیلدبراند نام داشته که سالها پیش به شرق گریخت و بیگمان مرده است. ملوانان و مسافران این خبر را برای او آوردهاند. هیلدبراند با اندوهی که کوهها را میشکافد، خود را معرفی میکند: من پدر توام. اما هادوبراند باور نمیکند. او این پیرمرد را فریبکاری هونی میپندارد که میخواهد با دروغ، او را از جنگ بازدارد.
هیلدبراند در میماند میان دو نیروی متضاد: خون و پیمان. او میداند که این جوان، پاره تن اوست، اما هادوبراند اصرار دارد که نبرد را آغاز کند. پدر با اندوه میگوید که سی سال دور از خانه بوده و در همه نبردها پیروز، و اکنون باید یا خود به دست پسرش کشته شود یا پسرش را به دست خود به خاک بسپارد. سرانجام، نبرد ناگزیر آغاز میشود. سپرها به هم میکوبند، نیزهها از هوا میگذرند و شمشیرها بر یکدیگر فرود میآیند. متن کهن در همین نقطه ناتمام میماند، اما روایتهای بعدی اسکاندیناوی روشن میسازند که هیلدبراند پیروز میدان میشود و پسرش را از دست میدهد.
شباهتهای شگفتانگیز با رستم و سهراب
وجود شباهتهای بیشمار میان حماسه رستم و سهراب و سروده ژرمنی هیلدبراند، حیرت و توجه بسیاری از محققین شرق و غرب را در طی دو قرن اخیر به خود معطوف ساخته است. این شباهتها آنقدر عمیق و ساختاری هستند که نمیتوان آنها را به تصادف نسبت داد.
نخستین و آشکارترین شباهت، جدا شدن پدر از پسر در کودکی است. رستم پس از ازدواج با تهمینه، شاهدخت سمنگان، او را ترک میکند و سهراب را نمیبیند تا آنکه جوانی برومند میشود. هیلدبراند نیز پسر خردسال خود را رها میکند و سی سال بعد بازمیگردد. در هر دو روایت، پدر و پسر بدون شناخت یکدیگر در میدان نبرد روبرو میشوند. رستم و سهراب سه بار با هم کشتی میگیرند و در نبرد سوم، رستم سهراب را بر زمین میزند و با خنجر او را از پای درمیآورد، تنها لحظهای پیش از آنکه نشانههای پسر بودن او را بر بازویش ببیند. هیلدبراند نیز پس از آنکه هادوبراند اصرار بر نبرد میکند، سرانجام او را میکشد.
شباهت دیگر نقش سرنوشت و ناگزیری است. در هر دو داستان، پدر میخواهد از نبرد با پسر بگریزد. رستم سهراب را نمیشناسد، اما هنگام کشتی گرفتن، ناخواسته او را بر زمین میزند. هیلدبراند خود را معرفی میکند و از پسر میخواهد که نبرد را رها کند، اما هادوبراند سرسختانه میجنگد. سرنوشت در هر دو روایت، پدر را به قتل پسر محکوم میکند. حتی نشانههای بازشناسی در هر دو روایت وجود دارد: رستم با دیدن بازوبند سهراب که نشان تهمینه است، میفهمد که او پسر خود اوست. هیلدبراند نیز از همان آغاز میداند که هادوبراند پسر اوست، اما پسر او را باور نمیکند.
محققان این بنمایه را «نبرد پدر و پسر» مینامند؛ نقشی که در میان اقوام آریایی پدیدهای رایج بوده و «انعکاسی از پیکار مجاز و حقیقت» به شمار میآید. آلفرد نات، اسطورهشناس برجسته، در پژوهش خود درباره افسانههای پهلوانی به این نتیجه رسید که این روایتها بر پایه یک داستان پهلوانی آریایی مشترک شکل گرفتهاند و نزدیکترین شباهت میان روایتهای ایرانی و ایرلندی وجود دارد، در حالی که روایتهای ژرمنی، اسلاوی و یونانی دچار دگردیسیهای بیشتر شدهاند.
تاریخ نخستین نگارش
متن کهن هیلدبراند و هادوبراند در حدود سال ۸۳۰ میلادی بر دو برگ اضافی در پشت نسخهای مذهبی، در صومعه فولدا در آلمان، نوشته شد. این متن تنها ۶۸ سطر دارد و در گویش آلمانی عالی باستان سروده شده است. اما خود داستان حداقل دویست سال پیشتر، در سنت شفاهی ژرمنی وجود داشته و زبان آن ترکیبی از گویشهای آلمانی عالی و ساکسون باستان است. سرایندگان این داستان در دربارهای پهلوانی ژرمنی، آن را با آواز و همراهی ساز برای جنگجویان و اشراف روایت میکردند. متن مکتوب فعلی، بازماندهای ناقص از سنتی بسیار کهنتر است که در عصر مهاجرتهای بزرگ ژرمنی، میان قرنهای چهارم تا ششم میلادی، شکل گرفته بود.
اهمیت داستان در فرهنگ ژرمنی و اسکاندیناوی
هیلدبراند و هادوبراند را باید قدیمیترین اثر شعر پهلوانی ژرمنی دانست. این اثر، تنها بازمانده از سنت «سرود پهلوانی» است؛ ژانری کوتاه که شجاعت و شرافت یک قهرمان بزرگ گذشته را میستود. این داستان در ادبیات آلمان و اسکاندیناوی جایگاهی ویژه دارد. در سنت اسکاندیناوی، روایتهایی از این نبرد در قالب ادای منظوم و سرودهای قهرمانی حفظ شده است. در قرون بعدی، هیلدبراندسروده (آهنگ هیلدبراند) به یکی از قالبهای شعری محبوب در ادبیات آلمانی تبدیل شد و شاعران بسیاری از آن الهام گرفتند.
این داستان ارزشهای بنیادین جامعه ژرمنی را بازتاب میدهد: وفاداری به ارباب، شرافت جنگجویانه، و تقدیرگرایی محتوم. در این فرهنگ، نبرد برای شرافت بهگونهای ناگزیزیرین سرنوشت انسانی است که حتی پیوندهای خونی نیز نمیتوانند آن را سست کنند. تراژدی هیلدبراند در همین تناقض نهفته است: او نمیتواند شرافت خود را زیر پا بگذارد و نمیتواند پسرش را از مرگ برهاند. این تقدیرگرایی، هسته اصلی حماسههای ژرمنی را میسازد و در آثار بعدی مانند نیبلونگنلیید نیز به شکلی دیگر بازتاب یافته است.
منشاء مشترک آریایی
آنچه این دو داستان را به هم پیوند میدهد، ریشه مشترک آریایی آنهاست. مردمان ژرمنی و ایرانی، هر دو از تبار آریاییهای باستان بودند که در هزارههای دور، از یک سرزمین مشترک به سوی سرزمینهای گوناگون پراکنده شدند. آنها زبان، باورها، آیینها و اسطورههای مشترکی داشتند که در طول قرنها، با پذیرش فرهنگهای بومی سرزمینهای جدید، دگرگون شدند، اما هسته اصلی خود را از دست ندادند. داستان نبرد پدر و پسر، یکی از همین بنمایههای کهن آریایی است که در ایران به شکل رستم و سهراب، در سرزمینهای ژرمنی به شکل هیلدبراند و هادوبراند، در ایرلند به شکل کوهولین و کونلاخ، و در روسیه به شکل ایلیا و سکولنیک بازتاب یافته است.
محققان غربی که این داستانها را بررسی کردهاند، به این نتیجه رسیدهاند که این روایتها نمیتوانند بهطور مستقل از یکدیگر شکل گرفته باشند، بلکه از یک داستان کهن آریایی سرچشمه میگیرند که پیش از پراکندگی اقوام آریایی وجود داشته است. آلفرد نات در پژوهش خود نشان داد که روایتهای ایرانی و ایرلندی بیشترین شباهت را به یکدیگر دارند و این شباهت، حفظ شکل اصلی داستان آریایی را نشان میدهد، در حالی که روایتهای ژرمنی و اسلاوی دچار تحولات بیشتری شدهاند.
این پیوند را در نامها نیز میتوان دید. در اوستا و متون کهن ایرانی، «ایران» به معنای سرزمین آریاییهاست. در اروپا نیز نام «ایرلند» در اصل «سرزمین آریاییها» بوده است. این هممعنایی نامها، خود گواهی بر پیوند ناگسستنی مردمان آریایی در سراسر جهان است. ژرمنها نیز از تبار آریایی بودند و در متون کهن یونانی و رومی، «ژرمن» نامی بود که به قبایل آریاییتبار شمال اروپا اطلاق میشد. آنها با ایرانیان نه تنها در نژاد، بلکه در باورها، آیینهای پهلوانی و اسطورههای مشترک سهیم بودند.
پیوند تورانیان و ژرمنها
نکتهای که داستان رستم و سهراب را به روایت ژرمنی پیوند میزند، ریشه تورانی آن است. در شاهنامه، تهمینه، مادر سهراب، شاهدخت تورانی است. تورانیان در اسطورههای ایرانی، مردمانی آریاییتبار بودند که در شمال شرق ایران میزیستند و پیوندی نزدیک با اقوام ژرمنی داشتند. شواهد زبانی و فرهنگی نشان میدهد که تورانیان باستان، نیاکان مشترک اقوام ژرمنی و اسلاوی بودند. بنابراین، داستان رستم و سهراب، پیش از آنکه داستانی صرفاً ایرانی باشد، داستانی ایرانی-تورانی است؛ داستانی که در آن، پهلوانی ایرانی با شاهدختی تورانی ازدواج میکند و ثمره این پیوند، سهراب است. همین پیوند است که داستان را به روایت ژرمنی هیلدبراند پیوند میزند، چرا که ژرمنها خود از تبار تورانیان باستان بودند و این داستان کهن را از نیاکان مشترک خود به ارث بردند.
سخن پایانی
داستان هیلدبراند و هادوبراند، همچون رستم و سهراب، تراژدی جدایی، بیگانگی و نبرد ناگزیر پدر و پسر است. این دو روایت، در فاصله هزاران کیلومتر از یکدیگر، در دو سرزمین متفاوت، اما با یک ریشه واحد، شکل گرفتهاند. مردمان آریایی در ایران و اروپا، از یک تبار، یک فرهنگ و یک باور دینی سرچشمه گرفتند و داستانهای پهلوانی آنها، آینهای از این یگانگی کهن است. هیلدبراند و هادوبراند، بازتاب داستان رستم و سهراب در سرزمینهای ژرمنی است؛ داستانی که نیاکان آریایی ما، هزاران سال پیش، در کنار آتشها و در میان جنگلها و کوهها روایت میکردند و امروز، پس از قرنها، همچنان زنده و پویا در حافظه فرهنگی مردمان آلمان و اسکاندیناوی باقی مانده است.

زنجیر نقره زنانه ، مردانه و دخترانه
براش نقره بخر