شاهنامهقهرمانان

داستان ایرلندی کوهولین و کالاناخ نسخه اروپایی رستم و سهراب

بازدیدها: 0

داستان ایرلندی کوهولین و پسر او کانالاخ از جمله میراث کهن آریایی زمانی که اقوام آریایی با هم زندگی میکردند است. این داستان یعنی داستان پهلوان ایرلندی کوهولین و کالاناخ ارتباط مستقیمی با داستان آریایی رستم و سهراب دارد که ما در نوشته قبلی به بصورت موجز به شباهت چهار داستان آریایی و ارتباط آنها با داستان رستم و سهراب پرداختیم‌ . اما اینجا می خواهیم بصورت دقیق به یکی از داستان های اروپایی در ارتباط با داستان رستم و سهراب و بازتاب اروپایی این اسطوره آریایی میپردازیم.

در روز های اینده به داستان های نسخه ژرمنی و اسلاو داستان رستم و سهراب خواهیم پرداخت.

این شباهت را برای اولین بار در صفحه اینستاگرامی مجتبی شهمیری دیدم.

داستان کوهولین و کانالاخ

داستان کانالاخ در متن کهن ایرلندی با عنوان «Aided Óenfhir Aífe» یعنی «مرگ تنها پسر آیفه» شناخته میشود. این متن کوتاه از چرخه اولستر است و در کتاب زرد لکان (Yellow Book of Lecan) که نسخهای خطی از قرن پانزدهم میلادی است، باقی مانده. تاریخ نگارش خود داستان را اواخر قرن نهم یا اوایل قرن دهم میلادی تخمین میزنند.

پیش‌زمینه: کوهولین و آیفه

ماجرا از آنجا شروع میشود که کوهولین، پهلوان بزرگ اولستر، برای آموختن فنون رزمی به سرزمین سایهها نزد زنی جنگاور به نام اسکاتاخ میرود. در آنجا با آیفه، خواهر اسکاتاخ و زنی جنگاور از سرزمینی آنسوی دریا، درگیر میشود. کوهولین آیفه را شکست میدهد و از او میخواهد که تسلیم شود. میان آن دو رابطه‌ای شکل میگیرد و آیفه از کوهولین باردار میشود.

کوهولین پیش از بازگشت به ایرلند، انگشتری طلایی به آیفه میدهد و به او میگوید: «اگر پسری به دنیا آوردی، وقتی انگشتش در این انگشتر جا شد، او را به دنبال من به ایرلند بفرست.» و سپس سه شرط سنگین بر پسر نازاده میگذارد: هرگز هویت خود را فاش نکند، هرگز از هیچ کسی روی برنگرداند، و هرگز از نبردی امتناع نکند. و نام او را کانالاخ میگذارد.

این سه شرط در سنت ایرلندی «گِیش» (geis) نام دارند، یعنی نوعی تابو یا پیمان مقدس که شکستنش برای قهرمان فاجعه به بار میآورد. اینجا همان جایی است که سرنوشت تراژیک بسته میشود؛ پدری که خودش با دست خود شرایط مرگ پسرش را فراهم میکند.

ورود کانالاخ به ایرلند

سالها میگذرد. کانالاخ هفت ساله میشود و انگشتر به انگشتش میخورد. آیفه او را روانه ایرلند میکند تا پدرش را بیابد. کانالاخ سوار بر قایقی برنزی با پاروهای طلایی از دریا میآید و به ساحل «تراخت ایسی» میرسد، همان جایی که پادشاه کونور و بزرگان اولستر در ضیافتی گرد آمدهاند.

کانالاخ در قایق سنگی همراه دارد و هر بار یکی از آنها را در فلاخن میگذارد و پرنده‌ای دریایی را زنده به پای خود میاندازد. مهارت‌های رزمی او چنان خیره‌کننده است که پادشاه کونور با نگرانی میگوید: «اگر مردان بالغ سرزمین این پسر به اینجا بیایند، ما را به خاک تبدیل میکنند. وای به حال سرزمینی که این پسر به آن قدم بگذارد!»

نبرد با پهلوانان اولستر

پادشاه اول نخست پیام‌آوری به نام کوندره را میفرستد تا پسر را بازگرداند. کانالاخ میگوید: «برای تو بازنمی‌گردم.» کوندره از او نام و تبارش را میپرسد و کانالاخ از پاسخ امتناع میکند، چون گِیش پدرش او را از فاش کردن هویت منع کرده بود. کوندره بازمی‌گردد و ماجرا را به پادشاه میگوید.

سپس کونال سرناخ، پهلوان نامدار اولستر، به نبرد پسر میرود. کانالاخ سنگی از فلاخن خود پرتاب میکند و کونال را از پا می‌اندازد و او را خلع سلاح میکند. کونال خوار و شرمنده بازمی‌گردد. یکی‌یکی پهلوانان اولستر می‌آیند و هر یک به شکلی مغلوب میشوند؛ برخی بسته میشوند و برخی کشته میشوند. اما هیچ‌کدام نمیتوانند پسر را وادار به عقب‌نشینی کنند و هیچ‌کدام نمیتوانند نامش را از او بیرون بکشند.

نبرد پدر و پسر

آنگاه پادشاه کونور میگوید: «کوهولین را خبر کنید.» پیام‌آور به دوندالک میرود، جایی که کوهولین با همسرش امره (Emer) زندگی میکند. امره دستان خود را دور گردن کوهولین می‌اندازد و التماس میکند: «نرو! بی‌گمان این پسر آیفه است. تنها پسرت را نکش.» اما کوهولین پاسخ میدهد: «ای زن، خاموش باش! اگر خود کانالاخ باشد، برای آبروی اولستر او را خواهم کشت.» و دستور میدهد ارابه‌اش را آماده کنند و به ساحل میرود.

کوهولین به ساحل میرسد و پسر را میبیند که مشغول نمایش‌های رزمی است. میگوید: «بازی‌ات دلپذیر است، پسر. تو کیستی و از کجا می‌آیی؟» کانالاخ پاسخ میدهد: «اجازه ندارم بگویم.» کوهولین میگوید: «پس خواهی مرد.» کانالاخ می‌گوید: «باشد.» و نبرد آغاز میشود.

نخست با شمشیر می‌جنگند و پسر تار مویی از سر کوهولین می‌بُرد. کوهولین می‌گوید: «بس است از بازی‌گوشی.» و آن دو در آب به کشتی می‌گیرند. پسر روی صخره‌ای می‌ایستد و چنان محکم می‌ایستد که کوهولین نمیتواند او را تکان دهد. در این کشمکش، دو پای پسر در سنگ فرو می‌رود و جای پاهایی در صخره میماند — از همین رو آن ساحل «تراخت ایسی» یعنی «ساحل جای پاها» نام می‌گیرد.

سرانجام هر دو به دریا می‌افتند و کوهولین نزدیک است غرق شود. آنگاه «گای بولگا» (Gáe Bulg) را به یاد می‌آورد، نیزه‌ای خاردار که تنها اسکاتاخ فن استفاده از آن را به او آموخته بود. نیزه را به شکم پسر می‌زند و روده‌هایش را بیرون می‌کشد. کانالاخ فریاد می‌زند: «آن را اسکاتاخ هرگز به من نیاموخت! وای بر من، که زخمی شدم.» کوهولین به او نگاه می‌کند و انگشتر را بر انگشتش می‌بیند. «راست است،» می‌گوید. و پسر را در آغوش می‌گیرد و به ساحل می‌آورد و به مردان اولستر معرفی میکند: «این پسر من است برای شما، ای مردان اولستر».

پسر می‌میرد. کوهولین پیکر او را به ساحل می‌آورد و غمگین و شکسته بازمی‌گردد. داستان با فریاد سوگ پدر به پایان می‌رسد.

شباهت‌های داستان کوهولین و کانالاخ با رستم و سهراب

اولین کسی که این شباهت را به شکلی جدی مطرح کرد، محققان اروپایی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بودند. اما پیش از آنکه به نظر پژوهشگران بپردازیم، خود شباهت‌ها را کنار هم بگذاریم تا ببینیم چه چیزهایی این دو داستان را به هم پیوند می‌دهد.

۱. پدری که در سرزمینی بیگانه صاحب فرزند میشود

کوهولین در سفر به سرزمین سایهها و در خانه اسکاتاخ، با آیفه رابطه برقرار میکند و از او صاحب پسری میشود که هرگز او را نمی‌بیند. رستم نیز در سفر به توران با تهمینه — دختر شاه سمنگان — پیوند می‌بندد و سهراب را به دنیا میآورد، بی‌آنکه او را ببیند. در هر دو داستان، پدر در سرزمین دوردست و در بستر جنگی که ربطی به خانه و کاشانهاش ندارد، بذر سرنوشت خود را میکارد.

۲. نشانه‌ای که پدر بر جای می‌گذارد

کوهولین انگشتری طلایی به آیفه میدهد تا وقتی پسر بزرگ شد، آن را بر انگشت کند و به دنبال پدر برود. رستم نیز بازوبندی یا نشانه‌ای به تهمینه می‌سپارد که بر بازوی سهراب بسته شود. در هر دو داستان، نشانه‌ای فیزیکی — انگشتری یا بازوبند — وسیله شناسایی نهایی میشود، اما فقط پس از مرگ پسر. این نشانه قرار بوده پیوند پدر و پسر را برقرار کند، اما در عمل تبدیل به مُهر فاجعه میشود.

۳. دستور پدر که پسر را به کام مرگ میفرستد

کوهولین به آیفه میگوید پسرش را با سه گِیش بفرستد: هویت خود را فاش نکند، از هیچ نبردی روی برنگرداند، و از هیچ کسی نگریزد. رستم هم در روایتی به تهمینه میگوید که سهراب را طوری تربیت کند که جویای نام پدر باشد. اما در هر دو داستان، این دستور پدر — چه گِیش در ایرلند و چه جستجوی پدر در ایران — پسر را به میدان نبردی میکشاند که در آن پدر و پسر رودرروی هم قرار میگیرند.

۴. انکار هویت در لحظه بحرانی

در هر دو داستان، پسر در لحظه نبرد از گفتن نام خود امتناع میکند. کانالاخ به گِیش پدرش پایبند است و نام نمیگوید. سهراب هم ابتدا نام نمیبرد و حتی وقتی رستم از او میپرسد، پاسخ مبهم میدهد. این انکار هویت، نبرد را از یک درگیری معمولی به یک تراژدی تبدیل میکند، چون تنها چیزی که میتوانست از فاجعه جلوگیری کند، درست همان چیزی است که پسر اجازه گفتنش را ندارد.

۵. نیزه‌ای که پدر را از پسر متمایز میکند

کوهولین کانالاخ را با «گای بولگا» میکشد، نیزه‌ای که تنها اسکاتاخ فن استفاده از آن را به او آموخته بود. در داستان رستم و سهراب، رستم سهراب را با نیروی خارق‌العاده خود و در نبردی تن‌به‌تن شکست میدهد. در هر دو داستان، برتری نهایی پدر از یک مزیت ویژه میآید — نه فقط زور بازو، بلکه چیزی که پدر دارد و پسر ندارد. کانالاخ خودش در لحظه مرگ میگوید: «آن را اسکاتاخ هرگز به من نیاموخت.» یعنی درست همان چیزی که پدر را از پسر جدا میکند، همان چیزی است که پسر را میکشد.

۶. ساحل یا میدان نبرد به عنوان صحنه فاجعه

کانالاخ در ساحل «تراخت ایسی» می‌جنگد و جای پاهایش در سنگ می‌ماند. رستم و سهراب در دشتی در توران یا در نزدیکی مرز ایران و توران می‌جنگند. در هر دو داستان، مکان نبرد به یک یادمان تبدیل میشود — ساحل جای پاها، یا دشتی که در آن پدر و پسر همدیگر را کشتند.

۷. لحظه شناسایی

در هر دو داستان، لحظه شناسایی فقط پس از زخم مرگبار فرا می‌رسد. کوهولین انگشتر را بر انگشت پسر می‌بیند و می‌فهمد که او را کشته است. رستم بازوبند سهراب را می‌بیند و می‌فهمد. این دیرفهمی، هسته تراژیک هر دو داستان است — لحظه‌ای که پدر می‌فهمد دست خودش پسر خودش را کشته است.

۸. کد قهرمانی که پدر را به کشتن پسر مجبور میکند

کوهولین میگوید: «اگر خود کانالاخ باشد، برای آبروی اولستر او را خواهم کشت.» رستم نیز چارچوب قهرمانی‌اش او را از کنار کشیدن از نبرد بازمی‌دارد. در هر دو داستان، پدر نه به این دلیل که می‌خواهد بکشد، بلکه به این دلیل که کد قهرمانی‌اش اجازه عقب‌نشینی نمیدهد، دست به این کار میزند. این نکته‌ای است که محققان بر آن تأکید زیادی دارند.

نظر پژوهشگران غربی درباره شباهت این دو داستان

۱. نظریه انتشار از ایران به ایرلند

قدیمی‌ترین و جسورانه‌ترین نظریه این است که داستان کوهولین و کانالاخ مستقیماً از داستان رستم و سهراب گرفته شده. در متن «The Quarrel between Finn and Oisín» که در مجموعه CELT دانشگاه کورک منتشر شده، این ادعا به صراحت آمده است:

«آن روایت خاص از داستان نبرد پدر و پسر که در ادبیات ایرلندی کهن در داستان نبرد کوخولین و پسرش کانلا تجسم یافته، هم در ویژگی‌های اصلی و هم در تمام جزئیات مهم، در نهایت از داستان ایرانی رستم و سهراب برگرفته شده است.»

این متن توضیح میدهد که داستان احتمالاً از ایران به سمت غرب رفته، به گوت‌ها رسیده، از آنها به ادبیات ژرمنی منتقل شده — چنانکه در شعر آلمانی کهن درباره نبرد هیildebrand و هادوبراند می‌بینیم — و سپس آنگلوساکسون‌ها آن را در قرن هفتم یا اوایل قرن هشتم به ایرلندی‌ها رسانده‌اند.

۲. نظریه تیپ داستانی بین‌المللی

برخی محققان محتاط‌تر هستند و داستان کانالاخ را «نمونه‌ای ایرلندی از یک تیپ داستانی بین‌المللی» میدانند که داستان رستم و سهراب نماینده اصلی آن است. ویکی‌پدیای انگلیسی در مقاله «Aided Óenfhir Aífe» این عبارت را به کار می‌برد: «It is an Irish instance of an international tale-type represented by the Persian tale of Rostam and Sohrab». این تعبیر یعنی ساختار داستان — پدر و پسری که همدیگر را نمیشناسند و در نبرد رودررو میشوند — در بسیاری از فرهنگ‌های هندواروپایی وجود داشته و رستم و سهراب و کوهولین و کانالاخ دو تجلی از یک الگوی مشترک هستند، بدون اینکه لزوماً یکی از دیگری گرفته شده باشد.

۳. نظریه تیپ‌صحنه هندواروپایی

پژوهش‌های جدیدتر به دنبال ریشه‌های عمیق‌تر رفته‌اند. مقالهای با عنوان «Father-Son Combat: An Indo-European Typescene and its Variations» این نبرد را یک «تیپ‌صحنه هندواروپایی» معرفی میکند، یعنی یک الگوی روایی که به دوران نیاهندواروپایی برمی‌گردد و احتمالاً در اصل ریشه در اسطوره‌ای درباره دیو طوفان داشته است. در این دیدگاه، داستان‌های رستم و سهراب، کوهولین و کانالاخ، هیildebrand و هادوبراند، و حتی اولیس و تله‌گونوس در یونان، همه تجلی‌های مختلف یک اسطوره کهن‌تر هستند.

۴. نظریه رمزگان قهرمانی به عنوان عامل فاجعه

مطالعه «The Medieval Hero: A Comparative Study in Indo-European Tradition» که به‌طور خاص این دو داستان را مقایسه کرده، بر نقش «رمزگان قهرمانی» تأکید میکند. این پژوهش میگوید:

«رمزی که رفتار این دو قهرمان را شکل می‌دهد، وفاداری به پادشاه، حفاظت از نظم اجتماعی، و حفظ آبرو از طریق رویارویی و شکست دشمنان را می‌طلبد. برای رستم و کوهولین، نادیده گرفتن یا رد یک چالش هرگز گزینه‌ای نیست.»

این محقق توضیح میدهد که پدران نه به دلیل بی‌رحمی، بلکه به دلیل «کوری ناشی از غرور قهرمانی» پسران خود را میکشند. و این دقیقاً همان چیزی است که داستان را از یک قتل معمولی به یک تراژدی تبدیل میکند.

۵. نظریه وام‌گیری از طریق آنگلوساکسون‌ها

یکی از مسیرهای انتشار که محققان مطرح کرده‌اند، مسیر آنگلوساکسون است. در همان متن CELT آمده که «به احتمال زیاد آنگلوساکسون‌ها آن را در قرن هفتم یا اوایل قرن هشتم به ایرلندی‌ها سپرده‌اند». این نظریه با شواهد زبانی و روایی از شعر آلمانی «Hildebrandslied» پشتیبانی میشود، که در آن هیildebrand با پسرش هادوبراند — که او را نمیشناسد — می‌جنگد و در نسخه آلمانی، برخلاف نسخه ایرانی و ایرلندی، پدر از کشتن پسر منصرف میشود.

۶. نظریه اسطوره دیو طوفان

نظریه‌ای که از همه جسورانه‌تر است، ریشه این داستان را به اسطوره دیو طوفان هندواروپایی برمی‌گرداند. در این دیدگاه، اسطوره اصلی درباره دیو طوفان بوده که با هیولایی می‌جنگد و آن را میکشد، و در تحولات بعدی، این نبرد به نبرد پدر و پسر تبدیل شده است. مقاله «Father-Son Combat: An Indo-European Typescene» این ایده را با ارجاع به اسطوره هیتیایی زاشخاپونا و ایلویانکا توضیح میدهد.

۷. دیدگاه ورنر بتز

ورنر بتز، محقق آلمانی متخصص ادبیات سلتیک، در تحلیل خود از داستان کانالاخ، بر نقش «گِیش» تأکید کرده است. به نظر او، داستان کانالاخ یک تراژدی گِیش است — یعنی فاجعه از جایی می‌آید که قهرمان ناچار است پیمانی را که خودش بسته، بشکند. کوهولین گِیشی بر پسرش می‌گذارد که پسر را در برابر پدر قرار میدهد، و پدر نیز گِیشی بر خود دارد که از نبرد با هیچ دشمنی روی برنگرداند. این دو گِیش در نقطهای به هم می‌رسند که پدر و پسر باید همدیگر را بکشند.

۸. دیدگاه کونل مونته

کونل ریموند مونته در رساله دکتری خود با عنوان «A comparative study of the hero in medieval Ireland, Persia, and England» به طور سیستماتیک شخصیت قهرمان را در سه سنت ایرلندی، ایرانی و انگلیسی مقایسه کرده و به این نتیجه رسیده که شباهت‌های ساختاری نه فقط در داستان کانالاخ و سهراب، بلکه در کل الگوی قهرمانی این سه فرهنگ وجود دارد.

چند نکته پایانی

نکته‌ای که این مقایسه را از یک شباهت سطحی فراتر می‌برد، این است که در هر دو داستان، پدر خودش مقدمات فاجعه را فراهم میکند. کوهولین سه گِیش بر پسرش می‌گذارد که او را از فاش کردن هویت منع میکند و از امتناع از نبرد بازمی‌دارد. رستم هم سهراب را در سرزمینی رها میکند که او را به جستجوی پدر وامی‌دارد. در هر دو مورد، پدر نه فقط قاتل پسر، بلکه معمار مرگ اوست.

و در هر دو داستان، لحظه شناسایی با نشانه‌ای فیزیکی گره خورده — انگشتر یا بازوبند — که قرار بوده وسیله پیوند باشد اما به مُهر مرگ تبدیل میشود. این نشانه فقط در لحظه‌ای ظاهر میشود که دیگر هیچ چیز قابل جبران نیست.

محققان غربی عمدتاً بر این توافق دارند که این داستان‌ها یا از یک ریشه مشترک هندواروپایی میآیند، یا در مسیرهای مهاجرت اقوام آریایی از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر منتقل شده‌اند. در هر دو حالت، آنچه ما امروز می‌بینیم دو تجلی از یک الگوی کهن است که در آن پدر و پسر، بر خلاف میل خود، در برابر هم قرار میگیرند و تراژدی از بطن همان چیزی زاده میشود که قرار بود پیوند آنها را محکمتر کند — عشق پدر به پسر، و پیمانی که پدر بر پسر بسته بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نقره یکزنجیر نقره زنانه ، مردانه و دخترانهبازدید
پاورقیبراش نقره بخر اینجا بزن