داستان زاده شدن کوروش بزرگ
بازدیدها: 4
هرودوت مورخ شهیر یونانی در کتاب تواریخ خود داستانی جالب از زاده شدن شاهنشاه نامدار ایران، کوروش کبیر نقل میکند که ضمن افسانه ای بودن این کاربرد را دارد که ایرانیان امروزین را با افسانه های رایج آریایی دوران باستان آشنا میکند.
افسانه زاده شدن کوروش بسیار شبیه تعداد دیگری از همهترین داستان های آریایی مانند داستان زاده شدن کیخسرو و همچنین زاده شبیه اسطوره آریایی /یونانی شدن پرسئوس نیای ایرانیان در اسطوره های یونان باستان و همچنین بسیار شبیه داستان بزرگ شدن رومولوس و روموس بنیانگذاران شهر و امپراتوری روم است.
این شباهت ها نشان دهنده یک پیوند ساختاری و اسطوره ای دیرین با ساختار آریایی در دوران بسیار باستان و زندگی آریایی زمانی که هنوز دوران مهاجرت آریایی ها شکل نگرفته بود.
تا پیش از کوروش کبیر آریایی ها یک دولت متمرکز نداشتند یعنی بین دوران فریدون تا کیخسرو دولت واحد آریایی وجود نداشت . فریدون پادشاهی بود که قبیله های آریایی را زیر درفش کاویان یکی کرده بود. پس از فریدون بزرگ جنگ های ایران و توران در گرفت یعنی حتی ریشه این جنگ ها به دوران خود فیردون هم میرسد.
پس از دوران فریدون جنگ و پراکندگی بود تا دوران کیخسرو که دولت های آریایی ایران و توران را یکی کرد . همین کیخسرو است که داستان شبیه تولد کوروش را دارد. پس از کیخسرو این کوروش بود که دولت های آریایی را یکی کرد و ملیت واحد آریایی را پدید آورد و پادشاهی های پراکنده آریایی را یک دولت بزرگ و شاهنشاهی کرد.
راز اسطوره تولید کیخسرو و کوروش در همین است، اتحاد پادشاهی های پراکنده آریایی و تاسیس یک شاهنشاهی.
حالا به اصل داستان برگردیم.
دولت ماد اولین دولت تاریخی آریایی در ایران است. ایران مسکن اولیه آریایی ها بوده است اما این آریایی ها از ۱۲ هزار سال پیش در ماد ، جنوب کاسپین و قفقاز زندگی میکردند و راه زیادی بود تا اختراع خط و تقسیم به دوره تاریخی و پیش از تاریخی.
بهر حال در اوایل هزاره اول پیش از میلاد دولت ماد تشکیل شد. در سوی دیگر آریایی ها یک دولت دیگر در انشان و فارس کنونی به نام هخامنشی که از دودمان هخا بودند داشتند. هخامنشی ها بعد ها به دوشاخه تقسیم شدند که داریوش کبیر شاه زاده یک شاخه آنها بود و کوروش کبیر بنیانگذار شاهنشاهی ایران یک شاخه دیگر آن.
کمبوجیه شاه آریایی پارسی با شاهدخت ماندانا از خانواده پادشاهی آریایی ماد و دختر آستیاگ شاه ماد ازدواج کرده بودند. در این دوران قدرت فرهنگی ،سیاسی ماد بر آریایی های پارس میچربید و مرکزیت سیاسی، مذهبی ، فرهنگی ایران در ماد بود . این یعنی دولت هخامنشی به پادشاهی کمبوجیه یک شاهک نیشن بوده است.
شبی آستیاگ شاه در خواب دید که از زیر شاهدخت ماندانا درخت تاک رویید و تمام آرسیا را در بر گرفت. شاه آستیاگ نگران مغان را فراخواند و خواب را تعریف کرد.
مغان به آستیاگ میگویند که از شاهدخت ماندانا پسری به دنیا خواهد آمد که تمام آسیا را فتح خواهد کرد و از این جهت که ماد هم جزو آسیا است پس این نوه پادشاهی ماد را از بین خواهد برد !
حالا شاه آستیاگ بجای اینکه خوشحال باشد که نوه جهانگیر نصیبش خواهد شد و شادمان باشد، نگرانو بیمناک شد و در اندیشه چاره گشت.
شاه آستیاگ ، کمبوجیه و دخترش ماندا را به کاخ می آورد و آنجا نگه میدارد تا نوه که کوروش است بدنیا بیاید تا آستیاگ پسر را سر به نیست کند.
کوروش که به دنیا می آید شاه به هارپاگ از اشراف زادگان ماد و از درباریان خود میگوید پسر را سر به نیست کند. حالا چرا خودش این کار را نمیکند !؟ خب چون شاه بوده، دربار و درباریان داشته که این کارها را برایش انجام دهند .
هارپاک که خود را در بازی بزرگان دیده بود نمیخواست ره فرمان شاه دستش به خون پسر دختر شاه آغشته شود. آخر یک طرف ماجرا شاه ماد بود و یک طرفش شاهدخت ماد . هارپاگ آنقدر شایسته گی داشته که بداند اگر از فرمان شاه سرپیچی کند یک عواقبی دارد و اگر دست به خون شاهدخت ماد آلوده کند ماندانا آنقدر قدرت دارد که انتقال نوزادش را بگیرد. ضمن اینکه کوروش پسر ماندانا از یک چوپان یا آدم معمولی نبود که ماندانا کوروش را از شاه دولت آریایی دیگر ایران داشت یعنی کوروش شاهزاده پارس بود .
حالا آستاک بود و شاه ما، شاه پارس و شاهدخت ماد. پس چه کرد ؟ از سرش وا کرد. او یعنی آستیاک نوزاد را به چوپانی به نام مهرداد سپرد تا جلوی گورگ ها و درندگان بیندازد. اگر هم بعدا مساله ای پیس آمد چوپان را جلو بیندازد و بگوید او اینکار را کرده و آستیاک نسپرده بود که کودک را بکشتن دهند بلکه چوپان با علم خود این کار را کرده است.
مهرداد که معمور بود کوروش را جلوی گرگ بیندازد اولش حیفش آمد ماموریتش را انجام دهد تا اینکه فهمید همسرش که اسپاگو به معنی سگ ماده نام داشت نوزادی به دنیا آمده که مرده است. پس فکر بکری به ذهن مهرداد رسید.
کودک مرده خود را در لباس زربفت کوروش پیچید و جلو گرگ انداخت . ماموران شاه دیدند ، گزارش دادند و ماجرا از سر مهرداد و هارپاگ باز شد.
سالها گذشت تا اینکه کوروش به سن کودکی رسیده بود. در بازی کودکانه نقش شاه به کوروش رسید و کوروش دست به تنبیه خادم کودک خود که از قضا اشراف زاده ای بوده زد.
پدر کودک که تنبیه شدن کودکش توسط چوپان زاده ای را سخت پنداشت اعتراض کرد و آستیاگ وارد ماجرا شد. شاه ماد خون و چهره و رفتار خانواده شاهی را در کوروش دید و به ماجرا شک کرد.
پس از پرسوجو از هارپاک ماجرا لو رفت
میگویند شاه ماد هارپاک را سخت تنبیه کرده. روزی او را دعوت کرده و خورشتی خوب داده هارپاک بخورد. بعدا معلوم شده آن خورشت گوشت تن پسر هارپاک بوده.
بهر حال مغان میگویند که کوروش در آن بازی کودکی آن خواب را از سر گذرانده و دیگر خطر ندارد. کشتن طفل شاه پارس که شاهزاده آربایی بوده آنقدر چیز ساده ای نبوده که آستیاگ دلش بخواهد و کوروش را بکشد وگرنه اگر کس دیگری بود چه بسار شاه از جانش نمیگذشت چه آنکه میگویند با پسر اشراف زاده ماد هاپاک آنکرد .
بهر حال کروش بزرگ شد و با سپاهیان بزرگ پارسی رو به ماد در بار پدربزرگش آمد و اینبار متحدانی چون هارپان زخم خورده از آستیاگ داشت.
